روی تخته سنگی نوشته شده بود اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند
برای بار دوم از آنجا می گذشتم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود اگر صبر نداشته باشد چه؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم :بمیرد
بهتر است برای بار سوم که از آنجا می گذشتم انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد
اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم. ![]()
![]()
دخترک با چشمانی خندان ولباسی پوسیده روبروی
پدری زحمت کش ولی نا توان و علیل ایستاده بود و طنین این
جمله را در گوش او می نواخت:
روزت مبارک
جعبه ی مربعی رو که با تکه های کاغذ کادوهای
مختلف تو خیابون کادو شده بود رو میز شکسته جلو پدرش گذاشت
پدر از دیدن این هدیه بسیار خوشحال شد
و با خنده گفت:مم ...مم ... ممنون عزیزم
پدر با ذوق بسیار کاغذ ها را کنار زد و در جعبه را باز کرد
اما ناگهان مات و مبهوت ماند
چون درون جعبه چیزی نبود
بلند شد و سر دخترک فریاد کشید
هنوز یاد نگرفتی وقتی به کسی هدیه ای میدی
یه چیزی باید تو جعبه بزاری؟؟؟
دخترک در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود با بغضی سنگین آهسته جواب داد:
اما اون جعبه که خالی نبود...
جعبه پر بود از بوسه های من.....
آنكس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من امده باشد
رهگذري بود كه روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان اوازي بود كه من گمان مي كردم ميگويد:
دوستت دارم